اصلاً میدونی چیه؟ من تصمیم خودم رو گرفتم؛ همین الآن. دنیا بر پایهی علم برقراره؟ گور بابای دنیا. گور بابای علم هم؟ نه. چه ارتباطی بین اون و علم میتونه باشه؟ فرض کنیم اون وجود نداره؛ حکم چیه؟ هیچ. حالا فرض کنیم وجود داره، فقط توی ذهن من؛ حالا حکم چیه؟ حکم اینه: گور بابای هر کسی که مخالفت کنه.
چرا؟ چرا میخوام به این آشفتگی چند ماهه پایان بدم؟ چرا میخوام یه دوست خیالی (اون هم نه یه دوستی در حد و اندازهی تایلر دردن، بلکه یه قدرت برتر) انتخاب کنم؟ مگه چی کم دارم؟ نمیدونم. فقط میدونم یه چیزی کمه. حداقلش ارادهی لعنتیم، برای اونچه-که-میخوام-بودن. بسه این همه مزخرفات. بسه اجازه دادن به دیگران برای [حتی] تصرف دنیای ذهنم. کی میگه که نمیشه هم دوست خیالیم رو داشته باشم و هم به Take Me To Church گوش بدم؟ کی میتونه بگه؟ اصلاً گور بابای همه چیز به جز من و دوست خیالیم.
دوست خیالی چیست؟ پرکنندهی خلاهای شما. والسّلام.
پینوشت: ای حال خوش، شب که خوابیدم و صبح بیدار شدم، نرفته باش.