جایی قرار بگیری که آدم‌هاش رو تا به حال ندیدی و حسی نشات‌گرفته از شرایط جغرافیایی، مطمئنت کنه بعد از این هم هرگز دوباره ملاقات‌شون نخواهی کرد. اون‌جاست که از بند دست‌وپاگیری‌‌ رها می‌شی؛ بندی که به دست و پا و چشم و گوش و زبونت بسته شده [که خودت هستی؛ کسی که اون رو پذیرفته.] و وادارت می‌کنه «وقت غذا خوردن، با قاشق و چنگال، از یک گوشهٔ ظرف، شروع کنی.»؛ «سلام کردن رو فراموش نکنی.»؛ «وقتی شخصی به اندازه‌ی کافی آشنا رو می‌بینی، سه مرتبه آروم و محترمانه گونه‌ی چپت رو به گونه‌ی چپ او، و گونه‌ی راستت رو به گونه‌ی راست او بچسبونی.»؛ «به کسی زل نزنی.» و غیره و غیره و غیره. این‌جا بهشت منه. منی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم از گوشه‌ی ظرف غذا خوردن رو شروع کنم و همیشه از وسط ظرف شروع به گستردن یک سوراخ می‌کردم. من که هیچ لذتی در دنیا برام برابری نمی‌کنه با «آشنا نبودنِ اونی که توی خیابون از روبروم داره می‌یاد و تصور می‌کردم آشناست». من که دلم می‌خواد به بعضی‌ها وقتی حواس‌شون نیست اون‌قدر زل بزنم که حتی ضابطه‌ی منحنی لبخندشون رو هم کشف کنم. من که عاشق گوش‌دادن مخفیانه به حرف‌های دو تا نوجوونِ کاملا غریبه، درباره‌ی «ایده‌شون برای عکس امشب پیج اینستاگرام‌شون، طوری‌که بشه باهاش بیتا رو از حسودی ترکوند» هستم. من که همیشه از آغاز مکالمه وحشت داشتم و همیشه اون‌قدر دیر می‌کردم که «دیگه زشته الآن» فرا برسه. یکی از بهشت‌های زمینی البته، همین‌جاست. بشینی روی یه نیمکت و آدم‌ها رو تماشا کنی و به چهره‌هاشون زل بزنی و بوی عطرهای مختلف‌شون رو استشمام کنی و اون‌ها حتی تو رو نبینند. با خودت فکر کنی «اون چه‌قدر دوست‌داشتنی بود. دلم می‌خواست یه بار دیگه ببینمش.»؛ اما با یک موسیقی متنِ ذهنیِ رمزآلود، به خودت یادآوری کنی که هیچ‌وقت دیگه نخواهی دیدش و لذت ببری. یا این‌که وقتی گوشی‌شون رو در می‌یارن تا عکسِ [متاسفانه] خلاقانهٔ پیج بیتا رو دوباره ببینند، دلت بخواد بگی: «به من هم نشون بدید»؛ اما هرگز نمی‌تونی بگی. یا این‌که وقتی دو تا دختر‌بچه دارن به هم می‌گن اگه «هابرو» رو چپه بخونی می‌شه روباه، داد بزنی «نه، نمی‌شه.» و اون‌ها فرار کنن. در حالی که هیچ‌کس تو رو نمی‌بینه...