چقدر کمیاب و دوست‌داشتنی و معمولاً دور از دسترس‌اند بعضی از آدم‌ها.
دلم می‌خواست فقط خیره بشم و گوشم رو بسپارم به آهنگ کلماتت، تک‌تک‌شون رو ضبط کنم برای مواقع نیاز. گاهی حتی تمرکز می‌کردم برای توجه به دنیای‌ قشنگی که با صحبت‌هات می‌سازی و همه‌یِ چیزایِ غم انگیزِ دنیایِ واقعی رو حداقل برای مدتی از یادم می‌بری، و از خودم عصبانی می‌شدم که چرا نمی‌تونم هم‌زمان روی چندتا کار تمرکز کنم؛ به این شکل که نه بادی‌لنگوایج و ریتم و لحن رو از دست بدم، و نه صحبتای خوب و از‌دل‌برآمده و آرامش‌بخشت.
چقدر کمیاب و دوست‌داشتنی و معمولاً دور از دسترس‌اند بعضی از آدم‌ها.
دلم می‌خواست فقط باهام صحبت کنی و منم با همه‌ی وجود بشنوم و ببینم و درک‌کنم و حتی استشمام‌کنم. تنها نگرانی‌ای که کنارت داشتم این بود که این سوال [ــ ِ پیش‌بینی‌شده، هرچند تصور می‌کردم چشم‌های مشتاق و لب‌های نیمه‌باز از احساس تفاهم کافی باشه.] رو بپرسی؛
«چقدر حرف زدم. تو اصلاً چیزی نمی‌گی. حوصله‌ت رو سرمی‌برم، نه؟»
دلم می‌خواست واژه‌ها رو تحت‌ اختیار خودم داشتم؛ آرزو می‌کردم می‌تونستم احساسم رو بیان کنم و بهت بگم چطور جرات می‌کنی به خودتِ عزیزِ من توهین‌کنی؟ می‌تونستم بهت بگم حال الآنم freeze the time,right here right now هست. می‌تونستم بهت بگم،
«چقدر کمیاب و دوست‌داشتنی و معمولاً دور از دسترس‌اند بعضی از آدم‌ها؛ مثل تو.»